زن، مشك آب را به دوش مي كشيد. نفس نفس زنان به سوی خانهاش میرفت. مردی ناشناس به او بر خورد. مشك را از او گرفت. خود به دوش كشيد. كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته اند. با بي صبري منتظر آمدن مادر هستند. در خانه باز مي شود. كودكان، مرد ناشناسی را ديدند. او همراه مادرشان به خانه آمده است. مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است.

مرد مشك را به زمين مي گذارد. از زن مي پرسد: " ... خوب معلوم است؛ كسی را نداری كه خود آب كشی میكنی!... چه طور شده كه بي ياور ماندهای؟!".
- "شوهرم رزمنده اسلام بود. علی بن ابي طالب او را به يكی از مرزها فرستاد. در آن جا شهيد شد. اكنون من و چند طفل خردسال او تنها مانده ايم".
مرد بيش از اين حرفی نزد. سر به زير انداخت. خداحافظی كرد و رفت. در آن روز، لحظه ايی از فكر آن همسر و فرزندان رزمنده شهيد بيرون نرفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود آماده شد. مقداری
بقیه داستان در ادامه مطلب.....
:: برچسبها:
امروز چهارشنبه 9 بهمن 1392,
ادامه مطلب |